دلنوشته غمگین آمنه 18 (ماجرای عشق سعید)

دانلود آهنگ غمگین و احساسی | ناکامان

دانلود آهنگ وی شو سیگار روزم سیگار خوراک سیگارم
آهنگ غمگین سیگار
دانلود آهنگ آه دکتر سر من درد بزرگی دارد از علی علیزاده
آهنگ غمگین آه دکتر
دانلود آهنگ مهتاب از پویا همراه با متن
آهنگ جدید پویا - مهتاب
دانلود آهنگ کابوس از مهراب خسته صدا
آهنگ کابوس - مهــــــراب
دانلود آهنگ خراباتی از فرهاد جهانگیری با لینک مستقیم
آهنگ غمگین خراباتی
دانلود آهنگ بشکنه دست سرنوشتم از فرهاد جهانگیری
آهنگ بشکنه دست سرنوشتم
دانلود آهنگ عشق کودکی از افشین آذری با کیفیت 320
افشین آذری - عشق کودکی

دلنوشته غمگین آمنه 18 (ماجرای عشق سعید)

سلام امنه هستم 18سالمه …
من تو بچگی یه نامی داستم که خونواده هامون مارو به اسم هم خونده بودن تا بزرگ شدیم باهم ازدواج کنیم سعید پسر داییم بود…. ما همسن هم بودیم وقتی ده یازده سالمون شد اون بهم ابراز علاقه کرد ن به خودم بلکه ب ابجی بزرگم میگفت ک من امنه رو دوست دارم منم حین دخترای خجالتی بودم بچه هم بودیم چیز زیادی حالیمون نبود تا این که کم کم بزرگ شدیم من دوستش داشتم اما چون بزرگ شده بودیم نمیتونستیم مثل بچگی احساسمونو بگیم اونم دیگه یادی از عشقی ک داشت نکرد واس همین فکر کردم اون فقط یه عشق بچه گانه بوده و تمووم شده اما من هنوزم بهش فکر میکردم پانزده سالم شد خاهرم نامزد برادر سعید بود از همین سن خاستگارایی داشتم اما چون زیاد خوب نبودن بابام اجازه نمیداد که بیان تا این که ی روز واسم خاستگار اومد بابام اینا اول خیلی مخالف بودن اما بعد موافقت کردن منم چون نمیتونستم روحرف پدرم حرفی بزنم سکوت کردم و بله را گفتم باخودم تو دلم گفتم اگر سعیدمنو بخاد حتما جلو نامزدی منو میگیره و تو باخودم گفتم ک عشق اول اخرمن

سعیده چ بهش برسم چ نرسم چ دوسم داشته باشه چه نداشته باشه خلاصه نامزد کردمو بعد یه سال از نامزدیم ابجیم ازدواج کرد با پسر داییم که میشه داداش سعید .من با نامزدم زیاد گرم نبودم چون همش به فکر سعید بودم بعد ی سال از ازدواج خاهرم ک رفته بودن شهری دیگه واسه کار شوهرش ابجیم بهم زنگ زد گفت امنه میخام ی چیزی ازت بپرسم قسمم داد که راست بگم بهم گفت که تو سعیدو دوست داری منم اخه اون بهم گفته که دوستت داره و منو قسم داد که ازتو هم بپرسم منم دلم ریخت ودستو پامو گم کردم گفتم بذار بگم تاکی پنهون کنم گفتم اره دوسش دارم و قطع کردم خیلی خوشحال بودم ک بالاخره حرف تو دلمو گفتم بعد یه روز دوباره خاهرم زنگ زد گفت ک خط بخط میکنه باهاش بحرفم

اینجوری حرف منو باور نمیکنه گفتم باشه بعد باهاش کلی حرفیدم از طرفی خوشحال بودم از طرفی چون نامزد داشتم ناراحت .خلاصه بدجوری دلباخته هم شدیم اگه هفته ای یه بار نمیدیدمش دلم طاقت نمی اورد اونقد دعا کردم که خداوند مارو بهم برسونه اما…نشد..شده بودیم عاشق هم البته از قبل بودیم اما چون از علاقه هم نمیدونستیم چیزی به هم نگفتیم ی سال باهم در ارتباط بودیم اما در یک تصمیم تمام خوشیم تبدیل به عزا شد خانواده نامزدم اومده بودن که درمورد عروسیم صحبت کنن خیلی ناراحت بودم نمیدونستم چجوری به سعید بگم (سعید چند بار ازم خاست که بهش اجازه بدم بیاد باخونوادم صحبت کنع در مورد من و خودش اما من بهش اجازه ندادم میگفتم بذار خداخودش درست میکنه همع چیزو)همیشه تا صبح بیدار بودیمو بهم اس میدادیم

از ارزوهامون از اینده خیالیمون از زندگی مشترک مون خخ خنده داره ن.ی شب به سعید اس دادم ک حلالم کنه و باید ارتباطمون تموم شه خیلی داغون بودم که این حرفا رو میگفتم خییییلییی گریه میکردم طول این یه سال اون میکفت باشه الکی میگفت شاید فکر میکرد من به شوخی میگفتم اما وقتی خبر ازدواجمو شنید اونم مثل من شوکع شد اما چه میشه کرد سرنوشت بد نوشت در طول این چند روزی که قرار بود عروسیم باشه همدیگرو میدیدیم البته جلو خونوادمون بابام متوجهش شده بود ک دوسم داره به مامانمم گفته بود خودش اما کاری از کسی نمو اومد چون من میترسیدم حرف دلمو بگم روز عزا فرا رسید (عروسی) چند شبو خیلی اشک ریختم بخدا تکیه کردم اما جوابی نشنیدم روز عروسیم شد چشام پر اشک بود

دلنوشته غمگین آمنه 18 (ماجرای عشق سعید)

اما اجازه نمیدادم ک بریزن یکی از فامیلای سعید نمیدونم اسمش چی بود بهم گفت که میخاد بامن بحرفه منم گفتم باشه بهم گفت که ایاتوسعید و دوست داشتی منم گفتم ن چون که دیگع مهم نبود چی میشه داشتم عروسی میکردم بهم گفت حال سعید بدجور داغونو خرابه منم به سختی خودمو نگه میداشتم که اشکام نریزه خلاصه شب عروسی خیییللییی گریه کردم دیگه یعنی همه چیز تموم شد

عشق اول من عشق پاک بچگیم همه خاطرات خوبمون ارزوهامون خدایا توکع میخاستی ما ازهم جدا بمونیم چرا پس عشقو به ما دادی چرا خیلی ازت دلخورم خدا به سعید گفتم ازدواج کردم به سال نکشیده طلاق میگیریم بهم قول داد تا ابد به پام بمونع اما من گفته بودم که زندگی قشنگتو بخاطر من تباه نکن من نشدم یکی بهتر ازمن اما اون میگفت فقط فقط تو به هم قول دادیم تااخر عمر همدیگرو فراموش نکنیم

و چند قول دیگع دیگه زندگی واسم معنایی نداشت همه روزوشبم شده بود غصه عذاب اما دیگه راهی نبود همسر مم ادم خوبی بود نمیتونستم که بخاطر زندگی خودم دلشو بشکنم دوسه ماه گذشت سعید بهم زنگ زدخوشحال شدم اما اون گفت که تا قبل عروسی باهم درارتباط باشیم بعدش ن جوابشو دادمو کلی حرفیدیم همسرم بخاطر کارش یه ماهی خونه نبودمنم گفتم که قرار بود تا قبل عروسیم درارتباط باشیم

دلنوشته غمگین آمنه 18 (ماجرای عشق سعید)

اون قبول نکرد رابطه ما فقط یه ارتباط ساده بود همین بعد از چند باری که تو یه سال بهم زنگ زده بود دیگه فهمیدم که نباید جواب بدم چون من اصلا اهل خیانت نبودم واس همین دفه اخری که تماس گرفت باهاش کمی جدی برخورد کردم اونم ناراحت شد بدجور گفت دیگه مزاحمت نمیشم گفت زندگی با خدا و خونوادشو دوست داره اما نگفت که منو دوست نداره منم چون نمیشد

عشق چند سالمون بخاطر چند حرف کوچیک از بین بره یا شایدم اون کم اورد اما نمیدونم من هنوزم بفکرشم و یاد بودنشو تو قلبم دوست دارم و همیشه پروفایلشو میبینم بدون هیچ پیامی وعشقی ک بهش دارم و خودشو خاطراتشو و یادگاری هایی که از طرفش دارم رو هرگز فراموش نمیکنم اونو نمیدونم که هنوزم دوسم داره یانه اما براش ارزوی خوشبختی میکنم مهمترین حکمت دوست داشتن به یاد هم بودنه تا نفس میکشم بیادتم اگر چه خدا ما را برای هم نخاست اما من راضیم به رضای خدا امیدوارم همه عشقا جدی باشه و همه به عشقشون برسن و غمی نداشته باشن امیدوارم داستانی که نوشتم رو بخونه چون من بهش گفته بودم داستان زندگیمونو بنویسه روزی تااین که وارد این کانال شدم و خودم داستانمو نوشتم براهمه خوشبختی ارزومندم کاش میشد سرنوشت را از سر نوشت….

⇓ شاید بخوانید ⇓

این مطلب بدون برچسب می باشد.

دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 17
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

19 + بیست =


دانلود گلچین 250 آهنگ قدیمی خاطره انگیز