دلنوشته غمگین بهار 28 ساله از بابل

دانلود آهنگ غمگین و احساسی | ناکامان

دانلود آهنگ نبض از مهراب خسته صدا
مهراب خسته صدا - نبض
دانلود آهنگ جوونی از مرتضی جوان با لینک مستقیم
آهنگ احساسی جوونی
دانلود آهنگ تشویش (گریه نکن) از حجت قائمی
آهنگ غمگین گریه نکن
دانلود آهنگ ای فلک نمک نشناس از حسین عاشقی
آهنگ ای فلک نمک نشناس
دانلود آهنگ بین منو خودت دیوار میکشی از مهدی احمدوند
مهدی احمدوند - دیـــوار
دانلود آهنگ فکر تو پیرم کرد از محسن یگانه
محسن یگانه - فکر تو
دانلود آهنگ الو الو میایه از حجت قائمی
آهنگ الو الو میاید

دلنوشته غمگین بهار 28 ساله از بابل

دسته : دلنوشته های ناکامان تاریخ : سه شنبه ۸ فروردین ۱۳۹۶
خیلی وقتهدلنوشته ها (2) قاصد

دلنوشته غمگین بهار 28 ساله از بابل

من از بچگی تا حالا سختی زیاد دیدم ولی بزرگترین بدبختیم از ۱۴سالگی شروع شد


تازه به این سن رسیده بودم که اومدن خواستگارها شروع شد اما من نمیخواستم ازدواج کنم ولی با کمال نامردی طوری که من خودم هم خبر نداشتم من رو به یکی از خواستگارها که پسر عمه ام بود دادن سنش دو برابر من بود از نظر قیافه واخلاق هم صفر بود خلاصه با پسر عمه ام نامزد شدم
با دوسالی که با اون نامزد بودم نه سال با اون زندگی کردم تو این نه سال بدبختیهای زیادی کشیدم اون وخانواده اش خیلی اذیتم کردن بعد از شش ماه که از عروسی ام گذشت تازه فهمیدم همسرم وبرادر و دامادهایشان معتاد به شیشه هستن در هفته چند بار از او وبرادرش کتک میخوردم به طوری که باعث شد دچار بیماری تشنج بشم وشروع به خوردن قرص اعصاب کنم
تمام خرجم گردن برادرهایم بود ولی بازم ساختم وبه کسی چیزی نگفتم بعد از یک سال از من بچه میخواست پیشه دکتر زیاد رفتم ولی دکتر اخرش گفت که مشکل از همسرم است وقتی این حرف رو به آنها گفتم بدبختی هام بیشتر شد باز هم ساختم سال نهم بود عید نوروز بود جلوی همه فامیل من رو زد وهمین طور روز دوازدهم توی کوچه جلوی همسایه ودوستها من رو کتک زد! من هم دیگه نتونستم طاقت بیارم وبه خانواده ام همه چی رو گفتم انها هم اجازه ندادن به خانه انها برم‌بعد از یک سال دوندگی وبخشش مهریه تونستم طلاق بگیرم
الان پنج سال میشه طلاق گرفتم ولی چند ماه پیش از طریق تلفن با پسر خاله ام اشنا شدم ما همدیگر رو ندیده بودیم چون اون درترکیه زندگی میکرد اون هم همسن من است ومثل من بدبختی کشیده اولها بهش میگفتم داداش ولی بعد از مدتی از من خواهش کردم که او را داداش صدا نکنم اون به من ابراز علاقه کرد اولش قبول نمیکردم ولی اخر گفتم خوب منم حق عاشق شدن دارم ارتباط ما از پشت تلفن بیشتر شد هر روز به هم پیام میدادیم وبعضی وقتها حرف میزدیم حتی به اون به خاطر من برای چند روز به ایران امد تا همدیگر رو ببینیم تو اون چند روز خیلی به ما خوش گذشت بعد از رفتنش هم ارتباطمون همون طور بود ما همدیگر رو خیلی دوست داشتیم وداریم ولی موانعی که سر راهمون قرار داره اجازه نمیده ما به هم برسیم ما الان یک ماه میشه که با هم حرف نزدیم ومن از اون خبر ندارم لطفا هر کی این رو میخونه برام دعا کنه که بدبختیهام تموم بشه وهمین طور‌خبری از اون بهم برسه ….

دیدگاه کاربران انتشار یافته : 0 - در انتظار بررسی : 1
    • دیدگاه ارسال شده توسط شما ، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
    • دیدگاهی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با مطلب باشد منتشر نخواهد شد.

پنج × دو =


کانــال نـاکـامــــان در تلــگــــرام